اشک های این مرد دل همه پلیس های مشهد را لرزاند

وقتی دخترم اشک ریزان تلفن را قطع کرد، انگار دیگر قلبی در سینه ام نمی تپید. او با بغضی غریب و کلماتی قهرآمیز سرزنشم کرد که چرا برای خرید باتری به سرقت رفته پرایدم از شوهر او پول قرض کرده ام و حالا...

اشک های این مرد دل همه پلیس های مشهد را لرزاند

به گزارش حکیم نیوز این ها بخشی از اظهارات پیرمرد 65 ساله ای است که برای پیگیری پرونده سرقت وارد کلانتری شفای مشهد شده بود. اما نیروهای ورزیده تجسس برای عملیات سری دستگیری سارقان قطعات خودروها در خارج از کلانتری به سر می بردند.
پیرمرد که دچار بیماری پارکینسون بود در حالی که با دستانی لرزان گزارش پلیس 110 را به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری نشان می داد، درباره ماجرای سرقت باتری پرایدش گفت: 65 سال قبل در یکی از روستاهای اطراف مشهد و در یک خانواده 9 نفره به دنیا آمدم . پدرم کشاورز بود و درآمد زیادی نداشت به همین دلیل تصمیم به مهاجرت گرفت.
من دوران نوجوانی را سپری می کردم که در حاشیه شهر مشهد ساکن شدیم تا زندگی بهتری را تجربه کنیم اما باز هم درآمد پدرم زیاد نبود و روزگارمان به سختی می گذشت. به همین دلیل من بعد از پایان تحصیلاتم در مقطع راهنمایی ترک تحصیل کردم و به آموختن حرفه خیاطی مشغول شدم. خیلی زود این هنر را آموختم و برای خودم کار و کاسبی راه انداختم.
خلاصه 25 بهار از عمرم گذشته بود که مادرم بنا به وصیت پدربزرگم مقدمات ازدواج من و دختر عمویم را فراهم کرد چون اعتقاد داشت «عقد دختر عمو و پسر عمو را در آسمان ها بسته اند» با این ازدواج همه اطرافیانم منتظر تولد پسری بودند تا وارث عنوان خانوادگی مان باشد اما همه فرزندانم دختر به دنیا آمدند.
اگرچه برای من هدیه خداوند تفاوتی نداشت اما همسرم از نیش و کنایه های مادر خدابیامرزم در امان نبود و زجر می کشید. بالاخره پنجمین فرزندم پسر شد و ولوله ای در خانواده ما به راه افتاد. «ابوالفضل» نورچشم خانواده ما شد. در این شرایط و با قناعت های همسر فداکارم منزلی را در حاشیه شهر خریدم و دخترانم را آبرومندانه عروس کردم.
پسرم نیز که از هوش و استعداد زیادی برخوردار بود مدارج علمی را یکی پس از دیگری در یکی از رشته های مهندسی طی کرد و در حالی که قصد داشت در آزمون دکترا نیز شرکت کند برای گذراندن خدمت سربازی عازم منطقه مرزی شد. من و همسرم آرزوهای زیادی برایش داشتیم تا او را در لباس دامادی ببینیم ولی هنوز یک ماه بیشتر از پایان خدمت سربازی او نمی گذشت که به بیماری سرطان خون مبتلا شد.
من و همسرم دامادی او را فراموش کردیم و تنها به سلامتی و بهبودی پسرمان می اندیشیدیم. منزلم را فروختم تا هزینه های درمان او را بپردازم اما پسرم ناکام از دنیا رفت و چشمان من و همسرم برای همیشه اشک بار ماند. از آن روز به بعد آرامش و خوشبختی هم از زندگی ما رفت. همسرم افسردگی شدید گرفت و من هم به بیماری پارکینسون مبتلا شدم.
دستانم به شدت می لرزید و مدام سوزن خیاطی به دستم فرو می رفت. به اجبار شغل خیاطی را رها کردم اما برای تامین مخارج زندگی باید چاره ای می اندیشیدیم.
این گونه بود که سرمایه های اندکم را از گوشه و کنار جمع کردم و یک پراید مدل پایین خریدم تا در یکی از تاکسی های اینترنتی کار کنم. اگرچه درآمدم کفاف هزینه های زندگی و تعمیرات خودرو را نمی داد اما خدا را شکر می کردم و قانع بودم تا این که چند روز قبل وقتی صبح زود قصد داشتم سر کار بروم متوجه سرقت باتری خودروام شدم. چون هیچ وسیله ایمنی مانند قفل کاپوت یا دزدگیر نداشت.
با خجالت زدگی و شرمساری به منزل دخترم رفتم تا از دامادم برای خرید باتری خودرو مبلغی قرض بگیرم ، اگرچه به دامادم قول دادم خیلی زود و با اولین کرایه هایی که از مسافران بگیرم پولش را باز می گردانم اما او طوری با حقارت پول را به طرفم پرت کرد که قلبم شکست و غرورم جریحه دار شد.
چند ساعت بعد دخترم گریه کنان با من تماس گرفت که با این کار او را نزد همسرش سرافکنده کرده ام. من هم بلافاصله پولش را پس فرستادم و به کلانتری آمدم تا ...
هنوز پیرمرد اشک هایش را پاک نکرده بود که افسران تجسس با کشف قطعات زیادی لوازم خودرو به همراه دزدان دست بندزده از راه رسیدند .
ناگهان پیرمرد با دیدن باتری خودرواش در میان لوازم کشف شده، دستان لرزانش را رو به آسمان برد و در حالی که این بار اشک شوق می ریخت ، برای سلامتی افسران تجسس کلانتری و همه زحمت کشان انتظامی دعا کرد و گفت: خداوند هیچ بنده ای را محتاج خلق نکند.

رکنا